هلن كلر در وصف و گراميداشت ياد معلم خود چنين سروده است :
به عمق نوميدي رسيده بودم و تاريكي چتر خود
بر همه چيز كشيده بود كه عشق از راه رسيد و
روح مرا رهايي بخشيد.
فرسوده بودم و خود را به ديوار زندانم مي كوبيدم.
حياتم تهي از گذشته و عاري از آينده بود و مرگ
موهبتي بود كه مشتاقانه خواهانش بودم.
اما كلامي كوچك از انگشتان ديگري ريسماني شد
در دستانم، به آن ورطه پوچي پيوند خورد و قلبم با شور زندگي شعله ور شد.
معناي تاريكي را نمي دانم، اما آموختم كه چگونه بر آن غلبه كنم.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۱۳ ب.ظ توسط محسن شهابی
|
نمی دانم از کجا شروع کنم !