نامه یک فرشته ی زمینی

سلام .
سلام به همه ی دوستانم ، سلام به همه ی آدمهای دنیا ، سلام به معلمم، به مدیر و معاون خوبم .
من آدمم ! یه آدم واقعی مثل همه ی آدمها . دست دارم ، پا دارم ،چشم و گوش دارم ،احساس و اشک دارم .
نمی دانم آیا پدرتان شما را کتک می زند یا نه ؟
اگر او شما را دوست دارد ، اگر او شما را در آغوشش می گیرد و می بوسد، پس چرا پدرم مرا می زند و هیچ گاه در آغوشش نمی گیرد ؟
چرا مادرم جلوی در و همسایه سرش پایینه و در خانه چشمش خیس !
چرا برادر بزرگترم مرا دوست ندارد ؟ چرا خواهرم جلوی دوستاش به من می گه این غریبه از آشناهای دور ماست ؟!
چرا بچه های سر کوچه وقتی وسط بازی ، گرگم به هوا ، قایم موشک بازی می کنند منو توی بازی هاشون راه نمیدن ؟!
چرا به من میگن استثنایی ؟ چرا منو مسخره مبیکنن ؟ چرا پسر همسایه به دوستاش یواش میگه این بچه کم عقله و هیچی نمی فهمه ؟!
بخدا ، بخدا من می فهمم ، من میشنوم ، من میبینم !
من توی مدرسه ای درس می خونم که اسمش بزرگترین شکست زندگیمه ! انگار وقتی پامو توی این مدرسه میزارم تمام آنچه هستم به آنچه ندارم تبدیل میشه .
آره من کم توان ذهنی ام ، من دیرتر از شماها یاد می گیرم ، من دیرتر از شما پیشرفت می کنم .
صابر دوست هم مدرسه ایم ، نابیناست . اون مثل شماها نمی بینه ، اون به راحتی شماها راه نمی ره .
احسان ناشنواست . اون به خوبی شما نمی شنوه و نمی تونه خوب صحبت کنه .
این یعنی ماها هیچی نیستیم ؟ یعنی ماها ارزش نداریم ؟
اما تو ای معلم عزیزم ! از اینکه منو تحمل می کنی متشکرم ، از اینکه منو بابت کندی یادگیریم سرزنش نمی کنی متشکرم ، از اینکه منو مثل فرزند خودت دوست داری متشکرم .
ای معلم مهربانم ! تو دیگه باورم داشته باش ، تو دیگه منو بین این همه نگاه های سخت تنها نزار!
من به جز خدا و شما چه کسی رو دارم ؟ چه کسی هست که بابت نداشته هام منو سرزنش نکنه ؟
کی هست که منو همون طوری که هستم بخواد ؟ اون چیزی که در توان دارم ازم بخواد ؟
نمی دونین که چقدر سخته ، چقدر سخته جایی قدم بزاری که تو رو نخوان ،طوری نگات کنن که انگار هیولا دیدن .
جایی بری و ببینی دیگران با انگشت اشارشون تو رو به دوستاشون نشون می دن و آهسته با لبخندی تلخ آنچه در ظاهر داری رو مسخره می کنن بدون اینکه لحظه ای به درونت توجهی کنن .
لحظه ای به آنچه هستم با دید دیگری نگاه کنن ، فقط لحظه ای داشته هایم را بر نداشته هایم غلبه دهند .
آن وقت خواهند دید که منم آدمم ! آن وقت خواهند دید که همه ی ما یکی هستیم .
صابر ، احسان ، من وهمه ی اونایی که توی این دنیا نفس می کشن ، همه و همه یکی هستیم .
بعضی شبها وقتی با خدا تنها میشم ازش می خوام که یک بار هم شده کاری کنه که پدرم دیگه منو کتک نزنه ، اونم مثل خیلی از پدرای دیگه منو توی آغوشش بگیره ، منو ببره بیرون ، ببره پارک واسم بستنی بخره ، بهم بگه عزیزم دوست دارم !
برای یه بار هم شده وقتی توی کوچمون با مادرم راه می رم دیگه اون جلوی در و همسایه سرش رو مثل همیشه پایین نندازه و این بار با غرور دستای گرمشو توی دستم بزاره و مثل همه ی مادرها ، وقتی با چشمای مهربونش بهم نگاه می کنه بهم بگه گلکم دوست دارم !
برای یه بار هم شده برادر و خواهرم منو جلوی دوستاشون غریبه حساب نکنن و بهشون بگن این یکی از اعضای خانواده ی ماست . برای یه بار هم شده وقتی توی خیابون راه می رم کسی منو مسخره نکنه و با نگاه های تحقیرآمیزش قلبمو نشکنه .
از خدا می خوام برای یه بار هم که شده احساس نکنم که من با دیگران فرق می کنم ، که من استثنایی هستم .
من هیچ چیزی توی این دنیای بزرگ نمی خوام جز بودن !
کاش یکی بود که بهم می گفت چرا گریه می کنم ؟!!
نمی دانم از کجا شروع کنم !